امیر آقابابایی

کارشناس نرم افزار

تحلیل گر بنیادی بورس

تحلیل گر تکنیکال فارکس و ارزهای دیجیتال

بیزنس کوچینگ

امیر آقابابایی

کارشناس نرم افزار

تحلیل گر بنیادی بورس

تحلیل گر تکنیکال فارکس و ارزهای دیجیتال

بیزنس کوچینگ

نوشته های بلاگ

سه فردی که بیشترین نقش را در شکل‌گیری نظریه بافت داشتند

سه فردی که بیشترین نقش را در شکل‌گیری نظریه بافت داشتند

سه فردی که بیشترین نقش را در شکل‌گیری نظریه بافت داشتند

همانطور که در بخش قبل توضیح دادیم ، وارن بافت زمانی مانند بقیه مردم فقط یک سهام‌دار کوچک بود . پس چطور شد که لقب حکیم اوماها را به دست آورد؟ بافت، علاوه بر آن که از هوش خود استفاده کرد، سه راهنمای بزرگ داشت :

• بنجامین گراهام (Benjamin Graham)
• فیلیپ فیشر (Philip A. Fisher)
• چارلی مانگر (Charlie Manger)

1 – بنجامین گراهام (Benjamin Graham)

بنجامین گراهام (Benjamin Graham)

خرید سهام شرکت‌های ارزان‌قیمت ، توصیه بنجامین گراهام

ابتدا در مورد بنجامین گراهام صحبت می‌کنیم :

گراهام اولین سرمایه‌گذاری بود که وجود روش‌های نظری را در انتخاب سهام اثبات کرد . پیش از او، سرمایه‌گذاری در بازار سهام کاری غیر علمی مانند شرط‌بندی بود . جایگاه گراهام در حوزه سرمایه‌گذاری برابر با جایگاه انیشتین در علم فیزیک و داروین در زیست‌شناسی است!

پیوند بافت به گراهام از مطالعه کتاب معروف او به نام سرمایه‌گذار هوشمند (The Intelligent Investor) آغاز شد . بافت بعدها گفت که مطالعه این کتاب تجربه‌ای الهام‌بخش برای او بود. او بسیار تحت تأثیر این کتاب قرار گرفته بود و به همین دلیل برای دیدار با گراهام به دانشگاه محل تدریس او سفر کرد؛ دانشگاهی که هزاران کیلومتر دورتر از محل زندگی‌اش بود.

در آنجا، گراهام 2 قانون سرمایه‌گذاری را به او آموزش داد :

• قانون اول می‌گوید « ضرر نکنید »

• و قانون دوم از شما می‌خواهد که « هیچگاه قانون اول را فراموش نکنید! »

گراهام به بافت فهماند که در این بازار، تنها سهام معامله نمی‌کند، بلکه با خرید سهام یک شرکت در حقیقت یک کسب‌وکار تجارت جدید خریده است .

گراهام معقتد است که « سرمایه‌گذاری عملی است که از طریق یک تحلیل جامع، به شما اطمینان می‌دهد که سرمایه اصلی خود را حفظ کرده و سود کافی به دست خواهید آورد. معاملاتی که این شرایط را نداشته باشند براساس حدس و گمان و دارای ریسک بالا هستند.»

برای مثال، مردم فکر می‌کنند که خرید اوراق قرضه، به طور کلی یک سرمایه‌گذاری خوب است. در حالی که از نگاه گراهام، اگر شما اوراق قرضه بدی بخرید، تضمینی وجود ندارد که اصل سرمایه خود را حفظ کنید یا سود قابل قبولی کسب کنید. بنابراین، کاری که انجام داده‌اید سرمایه‌گذاری به حساب نمی‌آید، بلکه یک معامله اقتصادی ریسک‌دار است.

اگر از زاویه دیگری به این مسئله نگاه کنیم، حفظ سرمایه اصلی و کسب سود به معنی جلوگیری از ضرر است. خطر از دست دادن پول کمابیش در تمام سرمایه‌گذاری‌ها وجود دارد. برای حل این مسئله، گراهام «نظریه حاشیه ایمنی» (Margin of Safety Theory) را مطرح کرد.

گراهام دو راه برای تعیین حاشیه ایمنی پیشنهاد کرد :

• خرید سهام در دوران افت اقتصادی ؛

• و یا خرید سهامی که قیمت‌شان در بازار از ارزش ذاتی‌شان کمتر است .

در روش اول، زمانی که سهام یک شرکت ، دو سوم ارزش دارایی‌های خالص آن شرکت در هر سهم باشد ، حاشیه ایمنی مناسبی برای سرمایه‌گذاری وجود دارد . اما انجام این روش مشکل است . چون کاهش قیمت در بازار وابسته به عوامل بسیاری است که در کنترل افراد نیست . بنابراین، گراهام توصیه می‌کند به جای آن‌که منتظر کاهش فعالیت‌های تجاری و افت اقتصادی بمانید، بهتر است در جستجوی سهامی باشید که قیمت آن در بازار از ارزش ذاتی آن کمتر است.

برای آن که این روش را درک کنید ، باید بدانید که ارزش ذاتی یک شرکت به چه معنی است.

گراهام اعتقاد داشت که ارزش ذاتی یک شرکت به دارایی‌ها، سود و میزان سودآوری آینده آن شرکت برمی‌گردد.

او بر این باور بود که اگر بعد از یک تحلیل منطقی، دریافتید که قیمت سهام یک شرکت بسیار پایین‌تر از ارزش ذاتی آن است، حفظ آن سهام در بلندمدت قطعاً سودآور خواهد بود. او فرمولی برای محاسبه ارزش ذاتی یک شرکت ابداع کرد :

نسبت قیمت به درآمد (P/E Ratio) ، یعنی نسبت قیمت بازار هر سهم به میزان سودی که شرکت به هر سهم اختصاص می‌دهد.

از آنجا که پیش‌بینی فروش‌ها، قیمت‌ها، و هزینه‌های آینده یک شرکت مشکل است ، ارزش ذاتی محاسبه‌شده یک عدد دقیق نیست، بلکه فقط یک برآورد تقریبی است. این نسبت نشان دهنده میزان ریسک آن سهام است . پایین بودن این نسبت به معنی ریسک کمتر و حاشیه ایمنی بیشتر است. به همین دلیل، گراهام به دنبال سهامی بود که نسبت قیمت به درآمد پایین‌تری داشتند.

نظریه‌های گراهام تأثیر زیادی بر عملکرد بافت در بازار سهام داشت و موفقیت‌های زیادی برای او به همراه آورد. اما این تنها شروع کار بافت بود.

2 – فیلیپ فیشر (Philip A. Fisher)

فیلیپ فیشر (Philip A. Fisher)

فیشر اعتقاد داشت باید سهام شرکتی را خرید که آینده روشنی دارد . 

بافت با پیروی از نظریه‌های سرمایه‌گذاری گراهام ، در مراحل آغازین فعالیتش سود زیادی به دست آورد. او بعد از مدتی دریافت که وقتی از نظریه‌های گراهام پیروی می‌کند ، تنها در صورتی سود قابل قبولی می‌برد که سهام خود را تا چندین سال نفروشد. اما، در این روش، میانگین سود سالانه او بسیار کم بود!

حال این سؤال پیش می‌آید که چطور می‌توان این سود را افزایش داد؟ برای پاسخ به این سؤال، باید به فیشر رجوع کنیم. فیلیپ فیشر دومین کسی بود که تأثیر مهمی بر بافت گذاشت. درست مانند گراهام، این راهنمای بافت هم استاد سرمایه‌گذاری بود . فیشر پدر سرمایه‌گذاریِ مبتنی بر رشد بوده و در وال استریت بسیار مورد احترام و ستایش است.

فلسفه سرمایه‌گذاری فیشر را می‌توان کاملاً متضاد با فلسفه گراهام دانست. او معتقد است تا زمانی که دورنمای فعالیت یک شرکت عالی باشد، سرمایه‌گذاری کلان روی آن شرکت ارزشمند است. به بیانی ساده‌تر، گراهام تمایل داشت روی چیزی یک دلار سرمایه‌گذاری کند که ارزش روز آن دو دلار باشد؛ در حالی که، فیشر مایل است پنج دلار روی چیزی سرمایه‌گذاری کند که ارزش آینده آن 50 دلار خواهد شد.

مشکل روش سرمایه‌گذاری فیشر این است که ما چطور می‌توانیم تشخیص دهیم یک شرکت به پیشرفت خود در آینده ادامه خواهد داد؟ در این رابطه، فیشر دو روش را پیشنهاد می‌کند :

• خرید سهام یک شرکت خوب

• کار با مدیران خوب

روش اول ، یعنی خرید سهام یک شرکت خوب ، به معنی سرمایه‌گذاری در شرکت‌هایی است که به طور مداوم فروش و نرخ رشد سود بالاتری نسبت به شرکت‌های دیگر در همان حوزه داشته‌اند .

روش دوم نیز به معنی خرید سهام شرکتی است که مدیران خوبی دارد. مدیری که بتواند آینده‌نگر باشد، قادر است انتظارات بازار از یک محصول را از ابتدا پیش‌بینی کرده و از قبل راه‌کارهایی برای تغییرات روند بازار تعیین کند. چنین شرکتی برای تغییرات بزرگ و غیر منتظره همیشه آماده خواهد بود.

برای مثال، شرکت آلومینیوم آمریکایی آلکوا (ALCOA) پیشرفت خود را مدیون مدیرانش بود . رهبران این شرکت توانستند پیشرفت سریع بازار حمل‌ونقل هوایی را پیش‌بینی کرده و خود را برای توسعه فروش محصولات آلومینیومی در این حوزه، از قبل آماده کنند.

3 – چارلی مانگر (Charlie Manger)

چارلی مانگر (Charlie Manger)

خرید یک شرکت عالی با قیمتی منطقی خیلی بهتر از خرید یک شرکت معمولی به قیمتی ارزان است . 

اگرچه بافت از همان ابتدا با نظریه فیشر آشنا شده بود، اما انگیزه استفاده از آن را راهنمای سومش در او ایجاد کرد؛ شخصی به‌نام چارلی مانگر ، نایب رئیس هیئت مدیره شرکت برکشایر هاتاوی.

در نگاه مانگر، خرید یک شرکت عالی با قیمتی منطقی (یعنی به روش فیشر) خیلی بهتر از خرید یک شرکت معمولی به قیمتی ارزان (یعنی به روش گراهام) است.

بافت، تحت تأثیر دیدگاه مانگر، خیلی فراتر از نظریه گراهام عمل کرد و شرکت سیز کَندیز (See’s Candies) اولین شرکت خوبی بود که او خرید. سیز کندیز همیشه به شعار «کیفیت را فدای کمیت نکنید» وفادار مانده است . پس از چند دهه فعالیت، این شرکت در دهه 1970 میلادی به مهم‌ترین فروشگاه زنجیره‌ای شکلات در ایالت‌های ساحل غربی آمریکا تبدیل شد. در آن زمان، این شرکت 10 میلیون دلار نقدینگی داشت. اما قیمت خریدی که توسط مشاوران بافت پیشنهاد شد، 40 میلیون دلار بود. این قیمت خرید، سه برابر دارایی‌های خالص شرکت سیز کندیز و کاملاً برخلاف نظریه سرمایه‌گذاری گراهام بود؛ اما مانگر، باور داشت که خرید این شرکت با این قیمت بالا یک معامله خوب به حساب می‌آید.

ده سال بعد، بافت یک پیشنهاد خرید به ارزش 125 میلیون دلار برای شرکت سیز کندیز دریافت کرد و سود کلانی از این معامله به دست آورد.

تا اینجا، با گراهام، فیشر و مانگر، سه فردی که بر فلسفه سرمایه‌گذاری بافت تاثیر گذاشتند، آشنا شدیم. بافت با تأثیری که از این سه فرد گرفته بود، به گسترش مهارت‌های خود ادامه داده و به تدریج نظریه‌های سرمایه‌گذاری خود را شکل داد .

برچسب ها:
درج دیدگاه

11 − چهار =